دعوت ازطایفه بزرگ بابادی خصوصا آرپناهی ها
دکترعلیرضا دادگری نژاد نامزد مجلس ازاهواز
استاد دانشگاه آزاد
|
دعوت ازطایفه بزرگ بابادی خصوصا آرپناهی ها دکترعلیرضا دادگری نژاد نامزد مجلس ازاهواز استاد دانشگاه آزاد
+ نوشته شده توسط محمد رضا دادگرنژاد در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 و ساعت
13:2 |
گریز از چنگال مرگ حتمی
خوش سانسی تا این حد؟؟؟ + نوشته شده توسط محمد رضا دادگرنژاد در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 و ساعت
12:37 |
بدون شرح
+ نوشته شده توسط محمد رضا دادگرنژاد در سه شنبه نهم اسفند 1390 و ساعت
13:9 |
محصول مشترکی از هند و آبادان + نوشته شده توسط محمد رضا دادگرنژاد در سه شنبه نهم اسفند 1390 و ساعت
11:53 |
من و خدا هرروز صبح فراموش می کنیم : او : گناهان مرا و من : -- لطف او را
+ نوشته شده توسط محمد رضا دادگرنژاد در یکشنبه بیستم شهریور 1390 و ساعت
13:17 |
خدا- کودک - بنده خدا کودکی پابرهنه روی برف ایستادو بود و به ویترین مغازه کفش فروشی زل زده بود. زنی اورادیدوبرایش کفش خرید. کودک ازاوپرسید: شما خدایید؟ زن جواب داد: نه من بنده خداهستم. کودک با چشم پرازاشک گفت: میدانستم که با خدانسبتی د ارید....
+ نوشته شده توسط محمد رضا دادگرنژاد در یکشنبه بیستم شهریور 1390 و ساعت
12:34 |
مگسی راکشتم نه به این جرم که حیوان پلیدیست ، بد است !! و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است !! طفل معصوم به دورسرمن می چرخید.... به خیالش قندم یا که چون اغذیه مشهورش تا به این حد گندم !!! ای دوصدنوربه قبرش بارد من به این جرم که ازیادتوبیرونم کرد... مگسی راکشتم؟؟!! زنده یاد حسین پناهی
فرستنده : غزل دادگر + نوشته شده توسط محمد رضا دادگرنژاد در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 و ساعت
11:11 |
عتیقهفروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد. دید كاسهای نفیس و قدیمی دارد كه در گوشهای افتاده و گربه در آن آب میخورد. دید اگر قیمت كاسه را بپرسد رعیت ملتفت مطلب میشود و قیمت گرانی بر آن مینهد. لذا گفت: عموجان چه گربه قشنگی داری آیا حاضری آن را به من بفروشی؟ رعیت گفت: چند میخری؟ گفت: یك درهم. رعیت گربه را گرفت و به دست عتیقهفروش داد و گفت: خیرش را ببینی. عتیقهفروش پیش از خروج از خانه با خونسردی گفت: عموجان این گربه ممكن است در راه تشنهاش شود بهتر است كاسه آب را هم به من بفروشی. رعیت گفت: قربان من به این وسیله تا به حال پنج گربه فروختهام. كاسه فروشی نیست.
+ نوشته شده توسط محمد رضا دادگرنژاد در سه شنبه هجدهم مرداد 1390 و ساعت
13:58 |
تقدیم به تک تک خوانندگان بویژه همسر خوبم
+ نوشته شده توسط محمد رضا دادگرنژاد در یکشنبه دوم مرداد 1390 و ساعت
9:57 |
برای کسی که صدایش گرفته، سرش سنگینه و آبریزش بینی داره هی نسخه نپیچید شاید بعضی درگلویش ترکیده باشد + نوشته شده توسط محمد رضا دادگرنژاد در دوشنبه ششم تیر 1390 و ساعت
11:44 |
ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه تست عرض خودمی بری وزحمت ما میداری + نوشته شده توسط محمد رضا دادگرنژاد در دوشنبه ششم تیر 1390 و ساعت
10:58 |
خدایا دستانم خالی اند و دلم غرق آرزو یادستانم راتواناگردان یادلم رااز آرزوهای دست نیافتنی خالی کن
+ نوشته شده توسط محمد رضا دادگرنژاد در یکشنبه پنجم تیر 1390 و ساعت
10:8 |
اگرکریستف کلمب زن داشت آمریکاهرگزکشف نمیشد.چون زنش میگفت: --کجامیری؟ --با کی میری؟ --کی برمیگردی؟ --چراتو؟ --مگه چقد بت میدن؟ --توی کشتی زن هم هست؟ --چه جوری بات تماس بگیرم؟ --حالا واقعا میری اکتشاف؟
+ نوشته شده توسط محمد رضا دادگرنژاد در یکشنبه پنجم تیر 1390 و ساعت
10:7 |
طبق یک اصل فیزیک : دوقطب همنام همدیگر را دفع می کنند.؟؟؟!!!!
+ نوشته شده توسط محمد رضا دادگرنژاد در شنبه چهارم تیر 1390 و ساعت
9:57 |
پولاد مرد
نه!!! حضرت عباسی..مرد مردونه اگه این مرد نیست پس مردا کیا هستن ؟ کجان ؟ مردی به داشتن دو پا و دو دسته ؟؟
+ نوشته شده توسط محمد رضا دادگرنژاد در چهارشنبه یکم تیر 1390 و ساعت
8:46 |
دلخراشه نه ؟؟!!!!! حالا هی گاز بده ..... هی پز بده ..... + نوشته شده توسط محمد رضا دادگرنژاد در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390 و ساعت
12:12 |
+ نوشته شده توسط محمد رضا دادگرنژاد در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390 و ساعت
12:25 |
فال و حال و سال حافظ گشوده ام وچه زیباست فال تو حتما"قشنگ می شودامسال حال تو با آن زبان فاخر و ایرانی اصیل فرخنده باد روز و شب و سال وماه تو + نوشته شده توسط محمد رضا دادگرنژاد در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390 و ساعت
12:12 |
تقدیم به دخترم نیوشا تيه كا ل * عامدانه بدون اعراب (فتحه ضمه كسره ) نوشتم كه هركس ادعا دارد كه به زبان
بختیاری تسلط دارد بخواند. اگر كسي نتوتنست بخواند مشكل خودش است. برقشت مه و افتو به تيا تن تيه كال ظلمات شو و شوگار به پلاتن تيه كا ل هيچ ادوني كه بهرجا برسه پات من ايل ؟ يه كرور كشته دل ناد ه نهاتن تيه كا ل ؟ هيچ ادوني كه ديه قحطي دينشت ويده ؟ بسكه منقل من دست دست به دعاتن تيه كال هيچ ادوني كه ديه قيمت قند ويده به لم ؟ بسكه مردم شو و رو فرگ لواتن تيه كا ل هيچ ادوني كه دلا سي چه همه شهرستن؟ بسكه پهنن به گل و زير پاهاتن تيه كا ل هيچ اپرسي كه كيه رهنه پيايل همه سون ؟ كل به زنجيرن و زند ون مياتن تيه كا ل عاشقا گيزن وسرگيزه گرهنه بخدا بسكه چي فرفره دور كلکا تن تيه كا ل چهچه بلبل و كيكشت تهي رهده ز وير بسكه مردم همه ويردار صداتن تيه كا ل چونوتيرپرد اكني هي ز من برگ خلت که مني لشگر صدام واباتن تيه كا ل عاشقانه چونو هي پيت ادي ور من يك كه اگوي دكمه و جاد كمه قواتن تيه كا ل ديه كي سيوگلاوي اخوره يا هرمو؟ چون پيايل همه دلناده گپاتن تيه كا ل ديه كي فرگ طلا جات اكنه يا نرقه ؟ چون تيا خيره به دند ون طلا تن تيه كا ل غصه هامون كه ديه نيد يكي يا كه دو تا غصه ها دي همه از زلف دوتاتن تيه كا ل چلمه كردن همه ميرگل زغم ديري تو كپ آخر ازنن لنگ دوا تن تيه كا ل خين ميرگل همه رختي به گل و كل ازني خينسون جمله بدون كه بن ناتن تيه كا ل مو نديدم يه نفرهزار پيا كشته بو-وه ار منم كه طالبان ز طافه داتن تيه كا ل هرچه نرفين اكنيم ما اثري نيكنه بت مو ند ونم كه كيا پشت و پناتن تيه كا ل ؟ تو نداري گنهي تقصير دات بيد كه زاييت ميرگلم مشغول فوش دادن داتن تيه كا ل سرو شيرازنه قد تو ز ري برده گلم قد كوه ها همه تا زير چلاتن تيه كا ل يو قده ايكه تو داري تيه كال يا كه درخت؟ شاخ وبلگن يونو يا ترنه سياتن تيه كال ؟ توچه كردي كه همه لهد و پتي وابينه؟ د ست خالي همه سون گسنه و لا تن تيه كال ار كه با صد نفرم بازي شطرنج بكني به يه ديقه همه سون كيشن و ماتن تيه كال ارگداي سرره سق ازنه سي يه ريا ل عا شقا سي يه نظر بر سر راتن تيه كال من هرطا فه كه رهدم تو يه ناخوش داري چه وسون كردي همه لنگ شفاتن تيه كا ل ؟ تو چني جن و پري يا كه هدي جادوگر؟ كه مدام صف پيايل به نياتن تيه كال هوكه حتي سه زنم داره همس فرگ تونه عازوا خو ديه هيچ سينه زناتن تيه كا ل كوربام زلزله ار چند تو ايا به جمشت كه پيايل همه دك دك ز نگاتن تيه كا ل يه سه چارروزتو ميو در كه زمندي بزنن چونكه بي ناشتايي و چاست فداتن تيه كا ل " دادگر" با همه قورتا كه اكند هي من ما ل خس و صد عاشق دي فرگ نجاتن تيه كا ل * تيه كال : چشم بين آبي و سبز و مشکی + نوشته شده توسط محمد رضا دادگرنژاد در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390 و ساعت
11:47 |
*پیغام گیر تلفن منزل برخی شاعران *
تلفن بود اونم ازنوع منشی دار منشی تلفن خونشون چی می گفت ؟
رفتهام بیرون من از کاشانهی خود غم مخور پیغامگیر شاعران شعر نو افسوس می خورم، پيامگير دادگر نه منزل هستم و نه درخيابون زدست نرخ هاگشتم پريشون زدم يك بارگي برسيم آخر تحصن كرده ام اندربيابون + نوشته شده توسط محمد رضا دادگرنژاد در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390 و ساعت
14:12 |
چشم خودستا بزرگی شاگردی داشت که صفات خوب بسیارداشت وتنهاذره ای خودستایی دراوباقی مانده بود. روزی به اوگفت: -سبدی برداروبه بازار برووهرچه جگروشکمبه دربازاردیدی بخروبه منزل بیاور. شاگردبه بازاررفت وآن کردکه استادگفته بود.ولی ازاینکه لباسش ازجگرهاوشکمبه هاآلوده وکثیف شده بوددرانظارمردم خجالت می کشید. استادبه اوگفت : - اکنون مجددا" به بازار برگردوازمردم بپرس که آیا مردی رابالباس های آلوده وکثیف دیده اند؟ شاگردبه بازاربرگشت. مردم همان مردم بودند. ولی هیچ یک چنین مردی راندیده بودند.ومغازه داران هم به یادنمی آوردند. متعجب نزداستادبازگشت وماجرابازگفت. استاد اوراگفت: - این تویی که خودرامی بینی وگرنه هیچ کس راپروایدیدن دیگری نیست واین نفس است که مارادرچشم ما می آراید ومی باید ازنفس خودستا دوری جست. شیرین دادگر-کرج + نوشته شده توسط محمد رضا دادگرنژاد در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390 و ساعت
11:14 |
الاحتیاج ام الاختراعات هنر و صنعت نزد ایرانیان است وبس....
وجدانا" عقل جن به این ابداع-اختراع-نوآوری میرسه؟ + نوشته شده توسط محمد رضا دادگرنژاد در یکشنبه چهاردهم فروردین 1390 و ساعت
13:51 |
گر نگهدارمن آنست که من میدانم شیشه را دربغل سنگ نگه میدارد از: امیرارسلان دادگر + نوشته شده توسط محمد رضا دادگرنژاد در شنبه سیزدهم فروردین 1390 و ساعت
19:30 |
من به خود می بالم که در این عصریخی پدری دارم که: د لش آینه خورشید است
نیوشا دادگر ازکرج
+ نوشته شده توسط محمد رضا دادگرنژاد در جمعه دوازدهم فروردین 1390 و ساعت
23:33 |
هرروزتان نوروز نوروزتان بهروز
+ نوشته شده توسط محمد رضا دادگرنژاد در چهارشنبه سوم فروردین 1390 و ساعت
17:35 |
ازنظرانسان ها سگ ها موجوداتی باوفا هستند. و گرگ ها موجوداتی خونخوار ولی ازنظرگرگ ها سگ ها گرگ هایی خودفروخته ای هستندکه: تن به بردگی داده اند ارنستو چه گو وارا
+ نوشته شده توسط محمد رضا دادگرنژاد در چهارشنبه سوم فروردین 1390 و ساعت
17:12 |
کجایی؟؟ اگرپنهانی ازچشمم ولی درخاطرم هستی وفادارم به عهد خود اگر اهل کرم هستی
+ نوشته شده توسط محمد رضا دادگرنژاد در سه شنبه هفدهم اسفند 1389 و ساعت
15:48 |
باهیچ کس برسرباورش نمی جنگم. چراکه خدای هرکس همان است: که درونش به او می گوید + نوشته شده توسط محمد رضا دادگرنژاد در سه شنبه هفدهم اسفند 1389 و ساعت
15:25 |
ادامه مطلب + نوشته شده توسط محمد رضا دادگرنژاد در سه شنبه هفدهم اسفند 1389 و ساعت
13:38 |
تفاوت عشق و ازدواج !!!! ... یک روز پدر بزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی که بسیار گرون قیمت بود، و با ارزش، وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودته و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده. من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم، چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندی؟ گفتم نه، وقتی ازم پرسید چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندی زد و رفت، همون روز عصر با یک کپی از روزنامه همون زمان که تنها نشریه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روی میز، من داشتم نگاهی بهش مینداختم که گفت این مال من نیست امانته باید ببرمش، به محض گفتن این حرف شروع کردم با اشتیاق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعی میکردم از هر صفحه ای حداقل یک مطلب رو بخونم. در آخرین لحظه که پدر بزرگ میخواست از خونه بره بیرون تقریبا به زور اون روزنامه رو کشید از دستم بیرون و رفت. فقط چند روز طول کشید که اومد پیشم و گفت: ازدواج مثل اون کتاب و روزنامه میمونه، یک اطمینان برات درست میکنه که این زن یا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست که فکر میکنی همیشه وقت دارم بهش محبت کنم، همیشه وقت هست که دلش رو به دست بیارم، همیشه میتونم شام دعوتش کنم اگر الان یادم رفت یک شاخه گل به عنوان هدیه بهش بدم، حتما در فرصت بعدی اینکارو میکنم حتی اگر هرچقدراون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفیس و قیمتی، اما وقتی که این باور در تونیست که این آدم مال منه، و هر لحظه فکرمیکنی که خوب اینکه تعهدی نداره میتونه به راحتی دل بکنه و بره مثل یه شیء با ارزش ازش نگهداری میکنی و همیشه ولع داری که تا جاییکه ممکنه ازش لذت ببری شاید فردا دیگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه حتی اگر هم هیچ ارزش قیمتی نداشته باشه! این تفاوت عشق و ازدواجه + نوشته شده توسط محمد رضا دادگرنژاد در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389 و ساعت
10:55 |
|
|