امید که منبعد مستمرا ادامه یابد.![]()
زاغ و روباه
"زاغکی قالب
پنیری دید"
از همان
پاستوریزه های سفید!
پس به دندان گرفت
و پر وا کرد
روی شاخ چنار
مأوا کرد
اتفاقا ازان محل
روباه
می گذشت و شد از
پنیر آگاه
گفت :اینجا شده
فشن تی وی!
چه ویوئی !چه
پرسپکتیوی!
محشری در تناسب
اندام
کشتهء تیپ توست
خاص و عوام!
دارم ام پی تریّ
ِ آوازت
شاهکار شبیه
اعجازت
ولی اینها کفاف
ما ندهد
لطف اجرای زنده
را ندهد
ای به آواز شهره
در دنیا
یک دهن میهمان
بکن ما را!
زاغ ،بی وقفه
قورت داد پنیر!
آن همه حیله کرد
بی تاثیر
گفت کوتاه کن سخن
لطفن!
پاس کردم کلاس
دوم من
!
ملاقات با خدا
پیرزنی در خواب , خدا رو دید و به او گفت :
"خدایا من خیلی تنهام . آیا مهمان خانه من می شوی ؟ "
خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد رفت .
پیرزن از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد.
رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت.
سپس نشست و منتظر ماند.
چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد .
پیر زن با عجله به طرف در رفت آن را باز کرد پیر مرد فقیری بود .
پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهد
پیر زن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست.
نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد. پیر زن دوباره در را باز کرد.
این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد .
پیر زن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه بر گشت
نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد .
این بار نیز پیرزن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان
گرسنه اش غذا بخرد .
پیر زن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد پیر زن را دور کرد.
شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا
را دید .
پیرزن با ناراحتی گفت:
"خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی اومد ؟"
خدا جواب داد :
" بله من سه بار آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی "

آستانه مرگ
لاف....

محصول مشترکی از هند و آبادان
یاد تو
مگسی راکشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدیست ، بد است !!
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است !!
طفل معصوم به دورسرمن می چرخید....
به خیالش قندم
یا که چون اغذیه مشهورش تا به این حد گندم !!!
ای دوصدنوربه قبرش بارد
من به این جرم که ازیادتوبیرونم کرد...
مگسی راکشتم؟؟!!
زنده یاد حسین پناهی
فرستنده : غزل دادگر
عتیقهفروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد. دید كاسهای نفیس و قدیمی دارد كه در گوشهای افتاده و گربه در آن آب میخورد. دید اگر قیمت كاسه را بپرسد رعیت ملتفت مطلب میشود و قیمت گرانی بر آن مینهد. لذا گفت: عموجان چه گربه قشنگی داری آیا حاضری آن را به من بفروشی؟ رعیت گفت: چند میخری؟ گفت: یك درهم. رعیت گربه را گرفت و به دست عتیقهفروش داد و گفت: خیرش را ببینی. عتیقهفروش پیش از خروج از خانه با خونسردی گفت: عموجان این گربه ممكن است در راه تشنهاش شود بهتر است كاسه آب را هم به من بفروشی. رعیت گفت: قربان من به این وسیله تا به حال پنج گربه فروختهام. كاسه فروشی نیست.
باز سازي صحنه واژگوني خودرو در سرعت بالا و اهميت بستن كمربند ایمنی
عقاب و کبوتر
نه عقابم، نه کبوتر، اما
چون به جان آیم در غربت خاک
بال جادویی شعر، بال رویایی عشق
میرسانند به افلاک مرا.
اوج میگیرم، اوج
میشوم دور از این مرحله، دور
میروم سوی جهانی که در آن
همه موسیقی جان است و گلافشانی نور
همه گلبانگ سرور ...
تا کجاها برد آن موج طربناک مرا.
نزده بال و پری بر لب آن بام بلند
یاد مرغان گرفتار قفس
میکشد باز سوی خاک مرا...
تیه کال
تقدیم به دخترم نیوشا
تيه كا ل *
عامدانه بدون اعراب (فتحه ضمه كسره ) نوشتم كه هركس ادعا دارد كه به زبان
بختیاری تسلط دارد بخواند. اگر كسي نتوتنست بخواند مشكل خودش است.
برقشت مه و افتو به تيا تن تيه كال ظلمات شو و شوگار به پلاتن تيه كا ل
هيچ ادوني كه بهرجا برسه پات من ايل ؟ يه كرور كشته دل ناد ه نهاتن تيه كا ل ؟
هيچ ادوني كه ديه قحطي دينشت ويده ؟ بسكه منقل من دست دست به دعاتن تيه كال
هيچ ادوني كه ديه قيمت قند ويده به لم ؟ بسكه مردم شو و رو فرگ لواتن تيه كا ل
هيچ ادوني كه دلا سي چه همه شهرستن؟ بسكه پهنن به گل و زير پاهاتن تيه كا ل
هيچ اپرسي كه كيه رهنه پيايل همه سون ؟ كل به زنجيرن و زند ون مياتن تيه كا ل
عاشقا گيزن وسرگيزه گرهنه بخدا بسكه چي فرفره دور كلکا تن تيه كا ل
چهچه بلبل و كيكشت تهي رهده ز وير بسكه مردم همه ويردار صداتن تيه كا ل
چونوتيرپرد اكني هي ز من برگ خلت که مني لشگر صدام واباتن تيه كا ل
عاشقانه چونو هي پيت ادي ور من يك كه اگوي دكمه و جاد كمه قواتن تيه كا ل
ديه كي سيوگلاوي اخوره يا هرمو؟ چون پيايل همه دلناده گپاتن تيه كا ل
ديه كي فرگ طلا جات اكنه يا نرقه ؟ چون تيا خيره به دند ون طلا تن تيه كا ل
غصه هامون كه ديه نيد يكي يا كه دو تا غصه ها دي همه از زلف دوتاتن تيه كا ل
چلمه كردن همه ميرگل زغم ديري تو كپ آخر ازنن لنگ دوا تن تيه كا ل
خين ميرگل همه رختي به گل و كل ازني خينسون جمله بدون كه بن ناتن تيه كا ل
مو نديدم يه نفرهزار پيا كشته بو-وه ار منم كه طالبان ز طافه داتن تيه كا ل
هرچه نرفين اكنيم ما اثري نيكنه بت مو ند ونم كه كيا پشت و پناتن تيه كا ل ؟
تو نداري گنهي تقصير دات بيد كه زاييت ميرگلم مشغول فوش دادن داتن تيه كا ل
سرو شيرازنه قد تو ز ري برده گلم قد كوه ها همه تا زير چلاتن تيه كا ل
يو قده ايكه تو داري تيه كال يا كه درخت؟ شاخ وبلگن يونو يا ترنه سياتن تيه كال ؟
توچه كردي كه همه لهد و پتي وابينه؟ د ست خالي همه سون گسنه و لا تن تيه كال
ار كه با صد نفرم بازي شطرنج بكني به يه ديقه همه سون كيشن و ماتن تيه كال
ارگداي سرره سق ازنه سي يه ريا ل عا شقا سي يه نظر بر سر راتن تيه كال
من هرطا فه كه رهدم تو يه ناخوش داري چه وسون كردي همه لنگ شفاتن تيه كا ل ؟
تو چني جن و پري يا كه هدي جادوگر؟ كه مدام صف پيايل به نياتن تيه كال
هوكه حتي سه زنم داره همس فرگ تونه عازوا خو ديه هيچ سينه زناتن تيه كا ل
كوربام زلزله ار چند تو ايا به جمشت كه پيايل همه دك دك ز نگاتن تيه كا ل
يه سه چارروزتو ميو در كه زمندي بزنن چونكه بي ناشتايي و چاست فداتن تيه كا ل
" دادگر" با همه قورتا كه اكند هي من ما ل
خس و صد عاشق دي فرگ نجاتن تيه كا ل
* تيه كال : چشم بين آبي و سبز و مشکی
پیغام گیرشعرا
*پیغام گیر تلفن منزل برخی شاعران *
فکر می کنید اگه در دوره حافظ و فردوسی و......
تلفن بود اونم ازنوع منشی دار منشی تلفن خونشون چی می گفت ؟
لطفا پس از شنیدن صدای بوق پیغام خود را بگذارید.
پیغامگیر حافظ
رفتهام بیرون من از کاشانهی خود غم مخور
تا مگر بینم رخ جانانهی خود غم مخور
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زان زمان کو باز گردم خانهی خود غم مخور
پیغامگیر شاعران شعر نو
افسوس می خورم،
چون زنگ میزنی،
من خانه نیستم که دهم پاسخ تو را،
بعد از صدای بوق،
برگو پیام خود،
من زود میرسم،
چشم انتظار باش
پيامگير دادگر
نه منزل هستم و نه درخيابون
زدست نرخ هاگشتم پريشون
زدم يك بارگي برسيم آخر
تحصن كرده ام اندربيابون
چشم
چشم خودستا
بزرگی شاگردی داشت که صفات خوب بسیارداشت وتنهاذره ای خودستایی
دراوباقی مانده بود. روزی به اوگفت:
-سبدی برداروبه بازار برووهرچه جگروشکمبه دربازاردیدی بخروبه منزل بیاور.
شاگردبه بازاررفت وآن کردکه استادگفته بود.ولی ازاینکه لباسش ازجگرهاوشکمبه هاآلوده وکثیف شده بوددرانظارمردم خجالت می کشید.
استادبه اوگفت :
- اکنون مجددا" به بازار برگردوازمردم بپرس که آیا مردی رابالباس های آلوده وکثیف دیده اند؟
شاگردبه بازاربرگشت. مردم همان مردم بودند. ولی هیچ یک چنین مردی راندیده بودند.ومغازه داران هم به یادنمی آوردند. متعجب نزداستادبازگشت وماجرابازگفت.
استاد اوراگفت:
- این تویی که خودرامی بینی وگرنه هیچ کس راپروایدیدن دیگری نیست واین نفس
است که مارادرچشم ما می آراید ومی باید ازنفس خودستا دوری جست.
شیرین دادگر-کرج
اختراعات
الاحتیاج ام الاختراعات
هنر و صنعت نزد ایرانیان است وبس....

وجدانا" عقل جن به این ابداع-اختراع-نوآوری میرسه؟












